سنتوری


آپارتمان نشین ها

سلام.اینجا تهران است!  هیس ! صدای « دایره زنگی» می آید.

مردم این شهر با پیچیدگی های خاص خودشان همدگر را دوست دارند، با هم دعوا می کنند ، با هم می خندند وبا هم... نه. کسی در شهر گریه نمی کند.چون همه می دانند که خنده بر هردرد بی درمان دواست! درد بعضی ها شان درد بی دردی است و برخی درد پردردی. اما باید بخندند!

پس هرجای شهر که بروی کسی را می بینی که با «دایره زنگی» اش در خیابان ها می چرخد و  نگاه ها را متوجه خود می کند. او خودش را سیاه کرده تا بگوید در پی سیاه کردن دیگران نیست و فقط می خواهد آنها را سرگرم کند. فقط خنده ای بر لبهایشان بنشاند تا گمان نکنند در این شهر تنها هستند.

شیرین هم «دایره زنگی» ای در دست دارد . البته کوله پشتی ای بر دوش دارد که از خود جدا نمی کند . انگار گذشته ای را که می خواهد فراموش کند چون باری بر دوش می کشد. حتی وقتی اجناس دزدی ای که از خانواده ها دزدیده را از داخل آن در می آورد چنان به سرعت داخل کوله اش می ریزد که انگار از گذشته خود که آخرین منزلگاه آن آپارتمان های مسکونی بود وحشت دارد.

برخی فیلم«دایره زنگی» را «اجاره نشین ها ی مدرن »تلقی کرده اند. اما این قیاس بی دلیلی است چون کار فرهادی و بخت آور ( این زوج هنری) شناسنامه خود را دارد و با طنز چخوفی اش تلخی های جامعه را با چاشنی کمدی به تماشاگر عرضه می کند. حتی آنجا که فیلم مستندی درباره زنان خیابانی به نمایش در می آید با شناخته شدن خواهر پسر در نقش زن خیابانی ، فیلم به هجو کشیده می شود. همچنین در صحنه ای که پسر از شیرین می خواهد دیالوگ های فیلم را بازخوانی کند انگار فیلم ، لحظه ای به مستند تبدیل می شود که انگار شیرین خود دختری خیابانی است.

جامعه آپارتمان نشین ها در «دایره زنگی» جامعه ای کامل است که از سرهنگ طاغوتی خیالباف تا زن شاعر تنهای بی هویت (شعله) تنوع دارد و همین نکته تا حدودی کاراکتریزاسیون (شخصیت پردازی) کار را زیر سوال می برد و بخاطر همین شتابزدگی در شخصیت پردازی ها نمی توان فیلم را با اجاره نشین ها مقایسه کرد اما لحن خودمانی و صمیمی فیلم مخاطب را همراه خود می برد. همانطور که داستان آدم های آپارتمان همچون پوششی داستان تراژدی گونه ی شیرین ومحمد را پوشش داده ، لحن شوخ طبع فیلم ضعف های شتابزدگی صحنه ها را کاهش می دهد. البته دلیل اصلی موفقیت دایره زنگی را می توان فاصله گرفتن از شوخی های کلامی و موقعیتی کلیشه ای و خلق یک کمدی موقعیت به تمام معنی دانست. کمدی موقعیتی که در ایران تنها فیلم های مهرجویی مانند «اجاره نشین ها »و «مهمان مامان» را رقیب خود دارد.

نقطه اطمینان فیلم آن است که رابطه  تراژیک شیرین ومحمد نه تنها از یاد نمی رود بلکه به صورت قلب این پیکره رئال از جامعه مدرن تهران امروز در آمده است و با شوخی هایی که در قالب فیلم نشسته اند ( بدون بیرون زدگی و افراط در بامزگی) فیلم نفسی تازه می کند.

به نظر نگارنده تنها نقطه ضعف فیلم پایان بندی شتابزده و غیر منطقی فیلم است که تحمیلی به نظر می رسد. گویی فیلمسازان می خواسته اند پیام اخلاقی بدهند و باکفایتی امنیت اجتماعی جامعه را به خورد مخاطب بدهند. حتی مسیری که شیرین از  راننده اتوبوس می پرسد (به طرف هفت تیر) با مسیری که بی سیم پلیس می گوید نمی خواند. چه بهتر بود که فیلمساز شیرین را در اخر داستان به حال خود می گذاشت و با پایان باز نتایج را به شعور مخاطب واگذار می کرد.

شیرین با دور شدن از محمد و فضای آپارتمان هایی که از آن دزدی کرده بود می رفت تا محمد دیگری و آپارتمان نشین های دیگری را سرکار بگذارد و با «دایره زنگی» خود آنها را به رقص بیاورد . البته شاید کسی پیدا می شد که دایره زنگی او را پاره می کرد و شیرین راهی جز برگشت به زندگی گذشته اش و باز کردن کوله پشتی خاطراتش نداشت. خاطراتی که در آن از محمد نصاب ماهواره تا آن کارگردان جوان ، جناب سرهنگ خیالباف منزوی اش تا بقیه ی خانواده ها ی آن ساختمان اسمی آمده است.

حقیقتا آأمهای این فیلم هرکدام حرفهایی را می زنند که باید بزنند و مجالی ندارند تا حرفهایی را که می خواهند بگویند حتی بچه های خانواده نمی توانند با پدرشان گفتگویی منطقی کنند یا حتی بی خداحافظی از سرهنگ می روند. این نکات فیلم را می توان به نقد فرهنگ مدرنیته در ایران نسبت داد چون ساکنان تهران همیشه نماد جامعه مدرن ایرانی اند که می بینیم چگونه در ظواهر زرق و برق زندگی ، دروغ و فریب دست و پا می زنند و تنها زبان مشترک ارتباطی شان بشقاب های زنگ زده ای است که من آنرا «دایره زنگی قلابی» می نامم. تنها زبان سینماست که به آنها حقیقت شان را نشان می دهد و همانطور که می بینیم در زمان نمایش فیلم کوتاه همه محو تماشای آن می شوند. انگار خود گم کرده شان را در چند ثانیه ی مانده تا سبز شدن چراغ در میان ترافیک زندگی روزمره شان لحظه ای دیده اند.

و اما  پایان شیرین که طعم گس فیلم را لحظه ای شور می کند. شیرین چقدر تنهاست که حتی به او مجال تنهایی در پایان فیلم داده نشد و به احتمال زیاد ، خانه بعدی اش زندان بود. البته فیلمسازی در ایران قوانین نانوشته ای دارد که شاید این هپی اند نچسب مالیدن گلی بر دیوار ترک دار جامعه ی امروز ماست.

اما روزی «دایره زنگی» دیگری به صدا در می آید و روزی ار روزها «دایره های زنگی» به ما یاد می دهد که نمایش را خودمان تمام کنیم .یا رومی رومی باشیم یا زنگی زنگی نه رومی زنگی!

اینجا تهران است با آدم های تنهایش. خداحافظ دایره های زنگ زده!


فرزاد امامی

سلام آزادی سلام سينما

سلام سینما. سلام فرهنگ. سلام سروش. سلام عصرجدید. سلام آفریقا.سلام استقلال.سلام فلسطین .سلام....

سلام جشنواره...

جشنواره ۲۶ هم با حرف و حدیثهاش شروع شد. فیلم های مستقل مثل  «صدسال به این سالها »سامان مقدم و «دایره زنگی»  بخت آور رو از بخش رقابتی خارج کردند.جشنواره امسال گزینشی شده. انگار قراره از سال دیگه فیلمسازا اول باید امحان سینمای ملی پس بدهند!

شاید هم بخاطر شیوع آنفلونزای مرغی در حوالی تهران به جای سیمرغ امسال قراره سی کلاغ بدهند!!! بعضی ها هم که میگویند جشنواره امسال بخاطر سرمای هوا قرار است یخ باشد!!

ولی من می دونم باز هم عشاق سینماُ این یاران غار های تاریک نقره ای باز صف های عریض خود را به راه می اندازند تا نشان بهند هربلائی هم سر سینمای ایران بیاورند نمی توانند آنرا نابود کنند .تازه سینمای سوخته هم امسال قرار است برگردد به میان سینماها با نام با مسمای آزادی

سلام آزادی!

سلام آزادی!

سلام فیلمهای بی ملاقاتی ( ممنوع الاکران)!

امیدوارم روزی بیاید که سینمای ما هم آزاد باشد و اندیشه های آزاد سیمرغ وار بر فراز پرده نقره ای پربزند و افسون خیال ما را به آن روزهائی ببرد که می گفتند:

«هنر نزد ایرانیان است وبس...» نه حالا که می گوئیم : «هنر نزد ایرانیان بود وبس...»

 روزی بغض هنرمندان ما خواهد ترکیدُبغضی که در چهره عزت سینمای ایران عزت الله انتظامی در مراسم افتتاحیه فجر می بینیم و می دانم که استاد روند زوال سینمای ما زودتر حس کرده.

اما همیشه کسانی هستندکه سیمرغ وار بر آتش عشق هنر وسینما می سوزند وسیمرغ وار فیلم هائی می سازند که آدمی از ساخته شدنشان در ایران به خود غبطه می خورد و به افتخار آن سراپا ایستاده وتشویق اش می کند.مثل سنتوری که در جشنواره ۲۵ دیدم.

چه شبی بود...سینما سروش...یادش بخیر!حیف حسرت دوباره دیدن اش با دوستامون تو سینماها رو عده ای مجعول و مجهول  به دل ما گذاشتند.

اما آدمیزاد به امید زنده است...

به امید روزی که سینه های مسئولان برای سینما بسوزد نه سینما برای سپر کردن سینه شان!

راستی میدونید اساتید سینما هم از نامه سینماگران مستقل معترض حمایت کردند؟

اساتیدی که خودشون این روزها خانه نشین شده اند و با این حمایت می خواستند بگویند که:

جانا سخن از زبان ما می گوئی!

به گزارش سينماي ما، داريوش مهرجويي، بهرام بیضایی و رخشان بني‌اعتماد حمایت خود را از نامه جمعی از سینماگران ایرانی در انتقاد از بی‌توجهی به فیلمهای فرهنگی اعلام کردند. بيضايي با اشاره به نامه جمعی از سینماگران مبنی بر بی‌توجهی به سینمای فرهنگی به خبرنگار مهر گفت : " در این نامه از مفهوم بی‌توجهی به سینمای فرهنگی و مستقل حمایت کردم. من هیچکدام از فیلم‌های جشنواره را ندیده‌ام، اما به بی‌توجهی به فیلمهای فرهنگی و مستقل و سرنوشت سازندگان آنها معترضم."
بیضایی در ادامه افزود: "من خواستار هیچ چیزی نیستم و فقط معترضم. می‌دانم اینجا نمی‌شود از شخصی توقع داشت. به همین دلیل از کسی درخواستی ندارم. اما می‌دانم سینمای فرهنگی و مستقل آنقدر مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد تا نابود می‌شود."
داریوش مهرجویی هم با حمایت از نامه سینماگران مبنی بر لزوم توجه بیشتر به سینمای فرهنگی گفت: "من از حرکت گروهی هنرمندان و سینماگران حمایت می‌کنم. "سنتوری" خود من هم با اینکه از جشنواره پارسال جوایزی نصیب خود کرده و حتی پروانه نمایش دارد، قربانی برخورد سلیقه‌ای شده است. من مدتی است خانه‌نشین شده‌ام، چون فضا را برای فیلمسازی مناسب نمی‌بینم."
رخشان بنی‌اعتماد هم که در سفر خارج از کشور بسر می‌برد، با ارسال نامه‌ای الکترونیکی از نامه سینماگران مبنی بر توجه بیشتر به فیلم‌های فرهنگی حمایت کرد.


فرزاد امامی



يه انگشتی

كجایم شبیه دستمالیست
كه تنهایی‌هایتان را پاك میكند؟
كجایم شبیه فنجانیست
كه جرعه‌ای آرامش در آن مینوشید؟
كجایم شبیه سرابیست
كه خیال سیرابیتان میدهد؟
تاریخ انقضای عشقهایتان به سر آمده!
حالا شمارش معكوس برای پایان وابستگی‌ها!
بگویید چند ساعت وقت دارم
تا بسوزانم یادگاریهایتان را
بمیرانم زندگی را
و بخشكانم ریشه‌های امید را...

فرانک مدنی

سلام دوستان.امروز باز از اون روزائیه که دچار یاس فلسفی شدم و در این دوره زمونه کسی نیست که حرفت رو بشنوه یا اگه بشنوه بفهمه.  به قول سایه:

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات        برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند

بله ! همین وبلاگ ما هم نمونه اش! با این همه بدبختی میشینیم وسط کلاسهای دانشگاه و کارهای پایان نامه تز ارشد یادداشت می نویسیم ولی دیغ از یه نظر! انگار اینترنت تمثیلی شده از جامعه مدرن امروز که همگی مان فقط اسیر تار عنکبوت اینترنتیم .حالا این برام مهم نیست من حرفامو می زنم به قول صادق هدایت وقتی می نویسم انگار دارم با سایه ام گفتگو می کنم و اصلا برام مهم نیست کسی نوشته هامو بخونه! ولی می خوام بدونم چرا آدما نسبت به هم بی تفاوت شدن.یه نظر سنجی میخوام تراه بندازم اگه عمری باقی باشه.خلاصه اینکه به نظد من مشکل جامعه ما که در روابط جوانها با خانواده و روابط بین خود آاونا مثل روابط دختر-پسری وجود داره همه ناش یاز اینه که ما فرهنگ گفتگو را نداریم و به قول معروف فقط دنیا رو از تو چشم خودمون می بینیم این مختص ما ایرانیا نیست ولی از ما بعیده! از مائی که وارثان مولانا وسعدی و حافظ هستیم به دوره! به قول مولانا:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است  با دوستان مروت با دشمنان مدارا

نمونه بارز این فقر فرهنگی حرکت وزیر ارشاد در توقیف فیلم «سنتوری » بود که نشان داد از شکل گیری گفتمان آزاد در جامعه وحشت دارند  چون می ترسید حرفهائی که فیلم مهرجوئی برای گفتن دارد فضای جامعه هنری را آشوب کند ولی بزرگترین اشتباه رفتن سینمای ما به سمت سینمای غیرمتفکرانه است. سینما اگر فقط به عنوان سرگرمی مطرح شود به سمت ابتذال می رود چون هنر زائیده ذهن خلاق است و اگر خلاقت را در هنر بکشیم هنر نابود می شود و فیلم ها تبدیل به بیانیه های شخصی کارگردانان یا فیلمنامه نویسان می شود. امیدوارم این بار کسی دیالوگ مرا بشنود البته اگر هم نشنوند یقین دارم که یا گوش زمانه کر است یا گوش ها از حرفهای صد تا یه غاز پر است. شاید دیگران هم دلشان پر است و منتظر نشسته اند تا آتشفشان خشم شان فوران کند ولی من می گویم بهتر است همیشه نظرمان را بگوئیم


فرزاد امامی

سنتوری چی شد؟

سلام دوستان. سنتوری که توقیف شد دیگه حالی برای نوشتن نموند و من یه مدت وبلاگمو تعطیل کردم.ولی تا کی میشه اعتصاب وبلاگ کرد؟

این روزها یک خبری با اس ام اس دوستان و از سایت سینمای ما شنیدم که واقعا برق از کله ام پرید می گفتن یه لینکی اومده که فیلم سنتوری رو واسه دانلود گذاشته!

کابوسم داشت تعبیر می شد از فردا سر هر چهارراهی یه آدم بی نام و نشون که بی وجدان هم بود سی دی های سنتوری رو می فروخت و سرمایه ی فرامرز فرازمند و مهرجویی دود هوا می شد.وای!وای!  ولی خداروشکر لاینکها دروغی دراومد و مثل جریان سی دی های کنار پیاده روی سنتوری جعلی بود. اما به این فکرکنیم که شاید یه روز این اتفاق بیفته .

به این حرف فروید فکر می کنم که می گفت : «محدودیت برای هرچیزی باعث انحراف آن می شود.» آره. سینمای ما وقتی محدود شده به اینکه هرکسی فیلمهای آبکی ساخت مورد تفقد مسئولینه و کسی که فیلم متفکرانه بسازه باید فیلمهاش رو توقیف کرد .یه سوال: توقیف اثر هنری یک هنرمند چه فرقی با توقیف اندیشه یک انسان داره؟ مگه ما تو قرون وسطی زندگی می کنیم که با نظر شخصی یه شخص (که متوهم شده که کاهن اعظمه!) یه فیلم توقیف بشه؟ کاش حداقل یه دلیل برای توقیف سنتوری می آوردند تا اقلا ما به اون بخندیم !

اونا یی که به دنبال سیستم گوسفند و شبانی در سیاست اند در هنر هم می خواهندئ این سیاست رو پیاده کنند اما...

اما ذات هنر به اعتراض زنده است و هنرمند همیشه معترض!

به قول محسن نامجو ما دچار جبر جغرافیائی شده ایم و لنگ در هوا ماندن ما و سینمای ما هدف برخی جریانات ضدهنری جامعه ماست ولی به اینها میگم که بدونن شما یه روز میرید و فقظ نام بدی از خود باقی می گذارید. شما شاید بتونید مارو از هنر محروم کنید ولی نمی تونید هنر رو نابود کنید. تا انسانی در این سرزمین به حق نفس کشیدنش واقف است هنر هم حتی در پستوی خانه ها زنده است البته امیدوارم این هنر بر روی سی دی های غیرمجاز نباشد که آبرو و سرمایه ی هنرمند را به باد فنا دهد  و هنر به قیمت مرگ انسانیت در پیاده روها حراج نشود.


فرزاد امامی

پيدا کنيد سينما دزد را!

۱۲..........۱۲...........۱۲...............۱۲

سلام دوستان. میدونید... اگر خدا بخواهد و عذابی از آسمان نازل نشود ۱۲ روز دیگر فیلم «سنتوری »را روی پرده خواهیم دید چون  واقعا سینمای ما  این روزهات حالش خوش نیست وهرچه سنگ است بر در بسته سینماها می خورد!

داین روزها از «استاد  بیضایی» بخاطر یک عمر فعالیت هنری تجلیل می کنند. اما تهیه کننده ی او آقای اعتباریان به بهانه قاچاق شدن سی دی های فیلم قبلیش فیلم جدید استاد را متوقف می کند تا استاد قبل از چاپ فیلم نامه  آن بگوید : «ین فیلم دیگر ساخته نمی شود.» به عنوان نمونه ای دیگر همه هنوز یادمان نرفته که چندی  پیش تهیه کننده ی دیگری به بهانه طولانی شدن فیلمبرداری کار« استاد تقوایی »را تعطیل نمود.

در این وضع مرگ زا دیگر چه نیازی به سانسور است؟

وقتی اهالی سینما هم «مجلس حلواخوران» راه می اندازند تا بتوانند به قولی سینمای ما را نجات دهند. خواندن فاتحه هر چیزی آسان است اما نمی شود این سینما را از اغما خرج کرد؟  لا اقل آین اهالی سینما  واکنش فیزیکی نشان می دهند. ولیمگر آنها چه کاردیگری  می توانند انجام دهند جز ستادهای چندروزه وقتی پشتوانه قانونی برای حق اثر هنری در ایران وجود ندارد .شاید می خواهند خودشان فیلم های قاچاقی را از دستفروشان بخرند ومعدوم کنند!

سردمداران سیاسی  هنر و این روزها چه خوابی می ینند که بیخوابی اهالی هنر  را از به تاراج رفتن هنر و نابودی سرمایه های مادی معنوی شان ُُ هیچ پاسخی نمی گویند؟.وقتی  مثلا نوبت سخنرانی  در جشنواره ی فجر است فلانی که  خود را همه کاره هنر مملکت می داند را سخنران اول می گذارند ولی وقتی سینمای ایران خواب مرگ می بیند همه این «بچه سرراهی » را می گذارند وبه راهشان می روند.

کاش داوری داوری در کار....

تنها امید ما این روزها به اتحادیه تهیه کنندگان است که دراولین قدم فیلم ها را به صورت نسخه ۳۵ میلی متری به سینما بدهند نه دی وی دی.

اما مگر «نقاب» هم ۳۵ میلی متری نبود که البته جالب است می گویند این فیلم از نسخه ی جشنواره ضبط شده و احتمالا از روی پرده بدون هیچ صدای مزاحم یعنی در سالن خالی سینما!!

این حرف مرا یاد فیلم« Cinema Paradiso » می اندازد که آن کشیش به تنهایی در سینما فیلم ها را بازبینی می کرد وبا تکان دادن آن زنگ معروفش دستور حذف قسمتهای عاشقانه را از فیلم ها می داد.

پس معلوم می شود  مافیای  اکران سینمای  ایران آنقدر رشد کرده که کارخانه ی

 ضبط سی دی و حتی  سینما  را هم می خرد !!!

در حالی این یادداشت را می نویسم که از سانسور جزئی «اجاره نشین ها» که دیشب از شبکه ۳ سیما پخش شد گیج شده ام  که نمونه های وحشتناک تر آن حذف باورنکردنی  که چند وقت پیش در مورد فیلم دلشدگان دیدیم و همچنین سلاخی ای که چند ماه پیش «هامون» را تکه تکه کرد وهمچنین یاد حرف «ابوالحسن داودی» می افتم که درباره ی پخش اولین فیلمش از تلویزیون می گفت : آنها فیلم جدیدی ساختن.فیلم من نبود...

با این شواهد می بینیم که نمی توان حرف از قدمهای مثبت به میان آورد.انگار عده ای نابودی سینمای ایران را نشانه گرفته اند.شاید هم می خواهند بر ویرانه های این سینما یسینمای ملی  دیگر (مانند کاری که با سینما آزادی  کردند) بنا کنند.

در این شرایط نا امنی اکران به حدی رسیده است که تهیه کننده «پارک وی »در هر سینما برای آن مسئول امنیتی گذاشته تا کسی فیلم را ندزدد! و با این کار نشخه قاچاق آن بیرون نیامد و کمی جلوی  این جماعت قاچاقچی را گرفت.

بغض این سینما همین روزها نزدیک است که  بترکد ..

.امیدوارم با فروش بالای «سنتوری» و جلوگیری از سی دی پراکنی آن این بغض مانند بغضی که بعد نمایش «سنتوری »درگلوی تماشاگران ترکید از شادی به اوج رسیدن باشد نه از غم به ذلت کشیدن!

کابوس این شبها یم شنیدن صدای دستفروشی است که فریاد می زند: « سنتوری...سنتوری ....آخرین فیلم مهرجویی.....بهرام رادان....» ومن به سرعت از آنجا دور می شوم تا صدایش را نشنوم ولی دیگران از او می خرند ودر سالن سینما تنها من تماشای فیلم نشسته ام. تنهای تنها.....

به هر حال نمایش فیلم جدید «مهرجویی» مشخص می کندراهکار اتحادیه تهیه کنندگان کارایی لازم را دارد یا نه .اگر این راهکار کارایی نداشت یا باید این سرطان را ریشه کن کرد یا باید بر فراز بستر این سینمای محتضر به انتظار مرگش نشست.

پی نوشت :   با همه این حرفها به  اهالی هنر ایران  توصیه می کنم با همه ی آشنایان به دیدن فیلم سنتوری بروند و هروقت فیلم قاچاقی دیدند بخصوص به همراه  تهیه کننده ها  این شعر را زمزمه کنند:

تنهای بی سنگ صبور           خونه سرد وسوت کور                                                           

توی شبات ستاره نیست        موندیو راه چاره نیست                                                         

اگر چه هیچکش نیومد              سری به تنهائیت نزد 

 اما تو کوه درد باش                 طاقت بیار ومرد باش

یا حق


فرزاد امامی

سنتوری خريدنی نيست...

.سلام دوستان ایام امتحانات پایان ترمه و همه مشغول درسند.

ولی یه چیزی منو عذاب میده . فکر اینکه وقتی بعد از امتحانات سنتوری اکران بشه با پخش سی دی قاچاق فیلم آن چه لطمه ای به تهیه کننده و دوستداران فیلم می خورد.

وقتی هر آدم عامی ای کنار خیابون داد بزنه : سنتوری سنتوری

به نظر من جز موارد فروش اصلا برای منزلت یک فیلم وسینمای ما خوب نیست که کم کم مردم بجای  دادن زحمت سینما رفتن به خود در خانه فیلم را ببینند و اگر بچه شان پرسید بابا سینما یعنی چی ؟

پدر بگوید : پسرم تلویزیونو نیگا کن. همین فیلمه سینماست. اونجا فقط تاریکه بابا جان. می خوای چراغارو خاموش کن اینجا میشه سینما!

می ترسم کسی چراغ های سینما ها را برای همیشه خاموش کند و ما بمانیم و کابو س سی دی ودی وی دی بی کیفیت دستفروشان دوره گرد که فرق فیلم کوبریک و لینچ  و یا به طور فاحش تر در ایران تفاوت مهرجویی و بیضایی را با ده نمکی نمی فهمند. آنها فقط می فروشند ولی ماهایی که این اجناس را می خریم آیا شخصیت سینما را  پایمال نمی کنیم؟همین ماها مردم هستیم. آره.مائیم..... پس لطفا سی دی قاچاق نخرید. نخرید و نخرید.

این یادادشت نیما جان حسنی نسب رو هم بخونید که با دیدی جدید و دریچه ای جدید  به مسئله ی قاچاق فیلم نگاه کرده.

یا حق

ملت تو ما شديم كورش والا!

 (نگاهي به وضعيت وخيم سي‌دي‌هاي قاچاق فيلم ايراني)
ما ملت افراط و تفريطيم؛ تا همين چند سال پيش، حتي اگر كسي به قصد تحقيق هم مي‌خواست فيلمي از سينماي ايران ببينيد، هيچ نسخه‌اي گيرش نمي‌آمد. حالا علاوه بر نسخه‌هاي مختلف فيلم‌هاي قديم و جديد و در حال اكران سينماي ايران، فيلم عروسي و تولد و ختنه‌سوران و [...] ملت هم سر كوي و برزن حراج شده است. مثل هميشه آن‌قدر عقب‌گرد كرديم كه همراه تشت معروف از آن‌ طرف پشت بام سقوط آزاد فرموديم. دليلش را درست نمي‌دانم، اما حدس‌هايي مي‌زنم.
1
حتماً يادتان هست. قاچاق فيلم ايراني تا چند سال پيش به سينماي قبل از انقلاب محدود بود. تك و توك آثار بعد از انقلاب، يا از تلويزيون ضبط شده بود يا به سه چهارتا فيلم توقيفي معروف محدود بود. «نوبت عاشقي» و «شب‌هاي زاينده‌رود» بد كيفيت با صداهاي خراب حسابي توي بورس بود، «مرگ يزدگرد» مشتري‌هاي خودش را داشت، «بانو» هم چند وقت بعد رسيد (نسخه‌اي از بانو داشتم كه صداي حرف‌زدن چندتا از عوامل پاي مووي‌لا در آن شنيده مي‌شد.) مدتي بعد «آدم‌برفي» هم آمد و دست به دست گشت و اين همه بضاعت بازار قاچاق فيلم ايراني پس از انقلاب بود. اين روزها هم هر از گاهي يك سي‌دي «به رنگ ارغوان» از كنار خيابان مي‌خريم. شخصاً سه تا به رنگ ارغوان دارم كه اولي نسخه دوبله فيلم مزخرف «رولربال» است و دوتاي ديگر خوشبختانه گلچيني از تام و جري و پت و مت است كه شخصاً به فيلم اصلي ترجيح‌شان مي‌دهم. آن زمان اوضاع متعادل بود و تماشاي فيلم‌هاي توقيفي هم براي خودش كلاس خاصي داشت و يك جور تريپ اپوزيسيوني محسوب مي‌شد، گيرم فاجعه‌ تصويري مثل شب‌هاي زاينده‌رود شده بود بهانه اين حركت انقلابي! چند روز پيش كه دي‌وي‌دي آخرين تحفه نابغه سينماي ايران با عنوان بامزه «سكس و فلسفه» را با زيرنويس فارسي سر چهارراه جار مي‌زدند، فكر كردم در اين فاصله چه اتفاق‌ها كه نيفتاده و ما اصلاً شكل آن روزهاي‌مان نيستيم. اما فيلمساز جنجالي‌مان هنوز دارد از راه هوچي‌گري و سر چهارراه‌بودن روزگار مي‌گذراند، غافل از اين كه ملت كورش والا جان و مال و ناموس‌شان را در پياده‌روها و روي موبايل‌ها به مزايده گذاشته‌اند و آن‌قدر فيلم عروسي و فيلم خصوصي و ديگر توليدات اين ژانر نوپا را تماشا كرده‌اند كه انگيزه‌اي براي تماشاي فلسفه‌بافي جناب مخملباف در قالب يك فيلم عروسي ديگر ندارند.
2
اين روزها حتماً گفته‌ها و نوشته‌هاي وااسفا در باب بحران قاچاق فيلم را دوره كرده‌ايد. همه هم به‌ظاهر حق دارند، چون سرمايه‌شان دارد دود مي‌شود و كسي عين خيالش نيست. مردم هم كه گفتم، اخيراً دست به حراج و معامله‌شان خوب شده و هميشه مشتري‌اند؛ چه متاع مورد معامله، سرمايه مالي يك نفر باشد و چه آبرو و حيثيت و همه‌چيزش. با يك هزارتوماني مالك سرافراز هر دوي اين‌ها مي‌شويم و كك‌مان هم نمي‌گزد كه اگر گوشه اين مصيبت پر شال‌مان را بگيرد، تا كجاهاي‌مان نخواهد سوخت. اما اين همه ماجرا نيست؛ يك بار هم تحمل داشته باشيد تا دوربين را بگذاريم آن طرف ماجرا. سوال اين است كه مردم چرا بايد سينما بروند؟ وقتي تماشاي فيلم ايراني بيشتر از آن‌كه به قصد لذت و تفريح باشد، يك جور ارضاي حس كنجكاوي يا رفع تكليف فرهنگي است، بين پرده نقره‌اي و تلويزيون 21 اينچ فرق چنداني نيست. وقتي در فاصله پرده نقره‌اي و قاب شيشه‌اي، فقط و فقط سرمايه تهيه‌كننده به باد فنا مي‌رود، خودخواهي است كه اين قدر ناله و فغان كنيم و فكر مشتري هم نباشيم. وقتي قاب‌بندي، جلوه‌هاي بصري، تكنيك، عمق ميدان و كمپوزيسيون، صدا و جلوه‌هاي صوتي و از همه مهم‌تر احساسِ يك فيلم هم در نسخه‌هاي قاچاق در كنار سرمايه تهيه‌كننده نابود شود، نوبت برگزاري مجلس ختم واقعي سينماست. قبول كه قاچاق فيلم بلاي خانمان‌سوز اين روزهاست (حتي از كرك و شيشه هم بدتر است)، اما همه‌ تقصير را هم گردن چند قاچاقچي بي‌رحم و مشتري‌هاي ميليوني‌اش نيندازيم. راه مقابله با قاچاق فيلم مذاكره مستقيم با قاچاقچي نيست، كپي‌نكشيدن و تله‌نكردن فيلم‌ها هم نيست. راهش اين است كه فيلم‌ها واقعاً «سينمايي» باشند تا در تلويزيون چيزهايي از دست برود. چيزهايي كه ارزش داشته باشد تا به خاطرش هزينه كنيم، ترافيك را تحمل كنيم، در به در دنبال جاي پارك بگرديم، بي‌خيال برخورد بد ماموران سينما بشويم، خطر حضور در پياده‌روهاي شهر را به جان بخريم، صندلي ناراحت سينما و پرده غير استانداردش را تاب بياوريم، و فيلم تماشا كنيم. وقتي انگيزه و هدف نهايي چيزي معادل هيچ است، همه مراسم و فعاليت‌هاي قبلي هم چيزي معادل پوچ خواهد بود. آن وقت است كه بدون هيچ احساس گناه و عذاب وجداني دست در جيب‌مان مي‌كنيم و سي‌دي فيلمي را كه در سينماي بالاي سرمان در حال اكران است مي‌خريم و به خانه مي‌بريم تا اهل و عيال هم در اين حركت فرهنگي شريك كنيم و عين خيال‌مان هم نيست كه فيلمسازان و تهيه‌كننده‌ها جلوي خانه سينما تحصن كرده‌اند و ممكن است جشن خانه سينما را تحريم كنند. اگر هم فيلم ايراني توليد نشد، سي‌دي عروسي مي‌بنيم، فيلم استخر و حمام زنانه اتاق پرو مي‌خريم، سي‌دي‌هاي خصوصي آرشيو را براي بار چندم مي‌بينيم... به هر حال مردم هيچ‌وقت كار ملي - فرهنگي را متوقف نمي‌كنند، حتي اگر توليدات ملي - فرهنگي كاملاً متوقف شده باشد.



منبع خبر : سينماي ما


فرزاد امامی

برای آدم بده راه باز کنيد!

سلام.

دیشب حال غریبی داشتم.

می دونید ایام امتحانهای دانشکده نزدیکه ولی دیشب یه نقبی به پرونده ی امیر قادری از دیالوگ ها زدم.

وقتی مجله رو یه گوشه ای گذاشتم می تونستم باز بگم:

...I'm Tony Montana

یادش به خیر.

خلاصه جریا ن آدم بده که می گفتم میگم مربوط به همین فیلم صورت زخمیScarface برایان دی پالماست.

با بازی شاهکار آل پاچینو.

این متن  ترجمه ی   بخشی از متن دیالوگشه.شاهکاره...

پاچینو  که تاجر مواد مخدره پس از دعوا با زنش  ( که زن رئیس سابق باند بوده )که چرا اعتیا د داره و قهر زنش در حال مستی می خواد که کلوب  رو ترک کنه:

به چی نگا ه می کنین؟ شما یه دسته حرومزاده این. می دونین چرا؟ شما عرضه اش رو ندارین اون چیزی باشین که باید باشین. شما به آدمایی مثه من احتیاج دارین.شما به آدمایی مثه من احتیاج دارین تا با انگشت لعنتی تون نشونش بدین و بگین « اون آدم بده است »

خب چی بهتون میرسه ؟ خوبی ؟

شما خوب نیستین فقط می دونین چطور قایم بشین و چطور دروغ بگین

من اون مشکل رو ندارم.

من همیشه حقیقت رو میگم حتی اگه دروغ بگم.

پس به آدم بده شب به خیر بگین.

زود باشین. این آخرین باریه که آدم بدی مثه این رو میبینین.

بذارین بهتون بگم. یالا. برای آدم بده راه بازکنین.

این آدم بده است که داره میاد رد شه! بهتره از جلوش برین کنار.

من دیگه حرفی ندارم. این هم متن اصلی دیالوگ فیلم:

[Al Pacino]
You're all a bunch of fucking assholes
You know why?
Cause you don't got the guts to be what you want to be
Fabolous...he doesn't have that problem
He always tells the truth
That's what it's all about?
That's what we work so hard for Fabolous?
So they can point their fucking fingers
and call me the fucking bad guy?

[Verse 1]
I guess I'm the bad guy
The fingers is pointing
Nigga, I don't go in no clubs without bringing my joint in
They be asking fellas why (why?)
It's cause the streets is watching
With an envious ear, jealous eye
You know how William H. Bonnie's rockin
I keep the home selling two way contact like Johnny Cochran
Be the same dudes, testing your patience
In them hospitals, resting like patients, confessing to agents
You smell me, you gotta spray the Wesson like fragrance
And you pay your way out arrests and arraignments
These playas been playin' foul
And I done learned my lesson with flagrants
Nigga, this how I live it ain't just entertainment
I'm what they been trying to do, not do
I'm the kid, they been lying to you
You need people like me
I'm so F-A, B-O, L-O, U-S
Yeah, that's the bad guy

[Al Pacino]
You need people like me
So you can point your fucking fingers
And say, "That's the bad guy."
So, what they make you?
Good?

[Verse 2]
Bitches think all they gotta do is say the child is yours
Quit they job and live off the child support
How could you stand there, smile in court
I'ma just settle, fly back to them Cayman Isle resorts
You better sign a pre-nup
You catch me instead of 'it wasn't me'
I'm gonna say 'where you get a key from?'
I love the way your butt switches
But non of these slut bitches
is worth me asking my doctor why my nuts itches
If they see how the Rolls Royce smell
All day I be emptying my in box and my whole voice mail
I'll be ready to light the weed and pull it
Now every chick want to make me come faster than a speeding bullet
But I ain't into coaching birds like Tony LaRussa
I done had the thickest chickens to the boniest roosters
Who have trouble getting the kid like me to spend
Ma you'll never see a bad guy like me again, for real

[Al Pacino]
So say goodnight to the bad guy, come on
It's the last time you're gonna hear a bad guy flow like this ???
You better make way, it's a bad guy coming through

[Verse 3]
Come on
What type of bad guy give fellas death, females hugs
I making my business, my kids won't have to retail drugs
I get threats over the two way from email thugs
I ride with ratchets, clips under the CL rugs
Think I'm liking you? Wrong
Cause even if I get locked
My money won't let me stay unrighteous for wrong
Case dismissed, the DA even liking the song
Right back to the P's, latest pair of Michael's shoes on
When you holla in the club it's cool
But don't change the subject fool
And start askin if I remember you from public school
You know I done heard dozens, of these birds buzzing
Talking 'bout I used to fuck with they 3rd cousin
FYI, stay the fuck from 'round me
you good guys who want to hear somebody stuck or clown me
I don't care what other haters do
But if you think I'm loved for saving you
Say goodnight to the bad guy

[Al Pacino]
Whoever said to us
Now maybe you can buy yourself
one of them first class tickets to the Resurrection
(*Gun Shot*)


فرزاد امامی

درخت و طناب = امتحان زير راديكال

سلام. به قول فروغ:

زندگی شاید طنابیست که مردی با آن خود را از درختی می آویزد.

اما در عصر سینوس کسینوس وانتگرال سه گانه مردم حق دارند خود را از شاخه ی یک  رادیکال بیاویزند.

استرس منو گرفت. برم سراغ درس. ولی بگم.:

زندگي شايد طفليست كه از مدرسه برمي گردد.

بخنديد به ياد ساعت بعد امتحان.

واي. چقدر فيلم ناديده و كتاب ناخوانده دارم.

هنوز تاريخچه موسيقي راك رو شروع نكردم.

ولي خداروشكر از داشتن ونداشتن هميگوي ۱۰ صفحه مونده كه برم بخونم

درباره ي اين فيلم بعدا ميگم...

يا حق


فرزاد امامی

پسر کو ندارد نشان از پدر؟

سلام. استاد کوپولا که با پدرخوانده ها جاویدان شد رو می بینید که سوفیا بازیگر قسمت سوم این فیلم و همچنین کارگردانی که با

« سرگشته در غربت» ما را امیدوار کرد کنار او ایستاده .

آیا اصلا او در قد وقواره استاد کوپولا هست؟

اونها در ودخترند دیگه. اینه دلیلش. فورد کوپولا. فرانسیس و سوفیا.

این دیگه یعنی چی؟

به نظر شما بچه ی یک هنرمند میتونه جا پای جای اون بگذاره؟

می دونید وقتی کتاب « کلمات» ژان پل سارتر رو می خوندم فهمیدم چطور در کتابخانه ی پدر بزرگش با بزرگترین مشاهیر ادبی -فلسفی وحتی نقاشان بزرگ آشنا شده است.

برای امثال من که در خانواده شان زیاد کسی اهل هنر نبوده و یا اگر هم بوده زمانی که من خودم را شناختم در قید حیات نبوده اند  فهم این قضیه آسان است که فرزندان کسانی که دستی بر آتش هنر داشته اند حتما راحت تر به جایی خواهند رسید که همان نقطه ی صفر عالم هنر است.

ولی از این خوشحالم که تجربه ی این عالم برایم اینقدر بکر و دست نخورده بود که به هرجای این عالم (بهتره بگیم هفت دنیا نه هفت هنر ) سرک کشیده ام.

هنوز هیچ چیزی نیاموخته ام اما همین دیدن به قول دکتر حکیم رابط بزرگترین هنری است که باید بیاموزیم.

بهتردیدن به جای بهتر دیده شدن!

همین برای رسیدن به نقطه ی صفر کافیست.

پس بهتره غصه نخورم چرا تو یه خانواده ی هنری به دنیا نیومدم. خلاصه یه جوری میشه دیگه.

اگه بتونم میتونم و اگه نتونم استاد اسکورسیزی هم بابای آدم باشه هنرمند نمیشی.

به قول جان لنون و پل مک کارتنی :

When I find myself in times of trouble, mother Mary comes to me,
speaking words of wisdom, let it be.
And in my hour of darkness she is standing right in front of me,
speaking words of wisdom, let it be.

Let it be, let it be, let it be, let it be.
Whisper words of wisdom, let it be.

And when the broken hearted people living in the world agree,
there will be an answer, let it be.
For though they may be parted there is still a chance that they will see,
there will be an answer. let it be.

Let it be, let it be, .....

And when the night is cloudy, there is still a light, that shines on me,
shine until tomorrow, let it be.
I wake up to the sound of music, mother Mary comes to me,
speaking words of wisdom, let it be.
پس بهتره ما هم منتظر مادر مری باشیم.

راستی این هم جانی و پسران..
Let it be, let it be, ..... 


جریان آدم بده رو هم بعدا میگم.

فیلم Scarface   برایان دی پالما ( بازسازی فیلم استاد هاوارد هاکسه . اگه اصلش رو گیر آوردین من هم التماس دعا دارم.) رو هم اگه گیرآوردین ببینید.می فهمید جریان چیه.

یا حق

 


فرزاد امامی



چه كسي سينما رو ترك ميده؟ كي معتادش كرده؟

سلام دوستان.

دقيقا ۴۶ روز به زمان اكران فيلم سنتوري مانده و من فقط دعا مي كنم سينماهاي ايرا در اين مدت نپكند!

فيلم رئيس هم موفق شد رياست خود را مثلا ثابت كند  و  اول اكران مي شود تا مردم زودتر با موزه ي حيات وحش آشتي كنند.

راستي نظر شما در اين مورد چيست كه  كارگردانا ن ايراني جز بزرگان آن مثل آش پختن فيلم مي شازند:

خب اين بازيگر بفروش اش. اين هم اداي روشنفكري اش ( مثه عكس سارتر  روي ديوار اتاق اش و قهوه خوردن اش ) اين هم صحنه ي هندي اش اين هم پايان باز باز. ( اسم اين پايان بيشتر پايان آبكي ميشه).

تمومه. ميره جشنواره ي ك. و ف.

من هم پس از پايان امتحانهاي پايان ترم فقط منتظر دو اتفاق گرم مانده ام.

۱- كنسرت استاد لطفي در نياوران ( كه بعدا راجع بع بليط فروشي اش بهتون ميگم )

۲- اكران گل سرسبد اكران ؛سنتوري.

مي دانيد چرا اينقدر از سنتوري دم مي زنم.

نه براي آنكه فيلمي برجسته از استاد مهرجويي است چرا كه همه ي فيلم هاي استاد  در سينماي ايران كارهايي بزرگ اند.(جز الماس ۳۳ كه آن هم از لحاظ ديگري كار بزرگي بوده است)

بخاطر آن است كه در اوج شايستگي كاري( آن هم كاري در ستايش موسيقي كه در ايران نظيري نداشته ) در جشنواره ناديده گرفته شود و براي اكران اين همه دردسر بكشد و آخر هم معلوم نباشد كه سي دي هاي با كيفيت آن در معابر پخش شود.

اينكه مردم فيلم را ببينند خوب است اما پس سينما چگونه سرپا و مستقل بماند؟

وقتي صاحب سينماي X خودش در پخش غيرمجاز سي دي ها دست داشته چگونه مي توان به حيات سينما در كشور از لحاظ اقتصادي بحران زده ي ايران اميدي بست؟

آيا آنهايي كه سينما را ابزار تهاجم فرهنگي غرب مي بينند نمي خواهند دستي دستي سينما را نابود كنند؟ و نهايت همه چيز همين صدا وسيماي شله قلم كار شود كه حتي فيلم هامون را ۴۵ دقيقه سانسور مي كند.

واقعا بعضي وقتها از شنيدن نام سينماي ملي خنده ام مي گيرد.

آخر قبلا گريه هامان را براي علي  سنتوري كرده ايم كه مانند سينماي ايران همه او را طرد كردند و تنها خود او را مقصر مي دانستند اما...

چه كسي سينماي مارا از اين وضع رقت بار نجات مي دهد؟

آيا مهرجويي مي تواند ؟

او علي سنتوري را نجات داد  ولي سينما...

اين قصه سر دراز دارد...

پس بايد پيدا كنيم آدم بده ي اين سينما رو.

اين آدم بده هم حكايتي داره...

Say GoodNight To The Bad Guy!

يا حق.


فرزاد امامی


فرزاد امامی